تبليغاتX
ماه از روی سکــــو

کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم دوسه پاییز دربه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیر بعید زندگی‌ام!

دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان یک نفر مثل برگ در طوفان

می‌روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم

حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله‌ها پس صلاح است مختصر بشوم

                                                                                 مهدی فرجی

در واقع قصد و حوصله‌ی روضه خواندن ندارم! مختصرش این میشود که این آخرین پست این وبلاگ است(نقطه)

مفید‌ش! هم این‌که قرار است جای دیگری بنویسم با اسم دیگری و به رسم دیگری حتی!

دلیل هم می‌شود به دلایل شخصی و امنیتی و الخ...

علی‌ایحال این پستِ دومنظوره به قصد آخرین پست این وبلاگ و اطلاع رسانی عمومی و در پاره‌ای موارد

خصوصی نگاشته گردیده!

دوستانی که هنوز نفسی برایشان مانده که بنده را دنبال بنمایند لطف کنند درخواست کتبی خود را به دبیرخانه

ارجاع بنمایند!

پی‌نوشت هم میشود این‌که اگر شخصاً اقدام به بذل آدرس جدید به دوستان نمی‌نمایم به این دلیل است که

دوستی لای منگنه‌ی معرفتی بنده را دنبال نکند!

در ضمن پذیرای هر گونه کامنت بی و با ربط شما اعم از اظهار لطف و آخه چرا رفتی هم هستیم!

همین!


چهارشنبه/ بیست و سوم فروردین یک هزار و سیصد و نود و یک هجری شمسی/ امید...



+ 9TEEN / 91/01/23 / 17:51 |


می‌دانی، قشنگترین بهانه‌ی زندگی‌ام

خیلی پیش‌ترها باید این را می‌نوشتم، این نوشته را به تو بدهکار بودم، باید تا یادم نرفته از روزهائی که بر من و تو گذشت و سخت هم گذشت می‌نوشتم، تا بماند برای روزی که شاید لازم باشد بدانی که چه شد و چرا...

می‌دانی، قشنگترین بهانه‌ی زندگی‌ام

در آن‌ روزها، آن روزها که سخت گذشت... در آن روزها که تو بهانه‌‌ی هر کس و ناکسی بودی که هر چه مراد دلشان هست و نیست  وهرچه بر مدار خواسته‌اشان نچرخد را به پای تو بنویسند و مرا به هر ساز ناکوکشان بازی دهند...

در آن روزها، تو بهانه بودی که زنجیر دست و پای من باشی... تو بهانه بودی که سر به زور خم کنم و تن به ذلت دهم، که به ضرب و زور و بهانه‌ی تو باشم...که بمانم...

در آن روزها، تو بهانه بودی  که من بازیچه‌ی ناکسانی باشم که هر کدام نیز خود کس‌مان بودند...که انگار دوستمان هم داشتند!، دارند!... اما... مرا بی تو... تو را بی من میخواستند...

در آن روزها، تو بهانه‌ای بودی که غرور من هزار پاره شود، توبهانه‌ای بودی که هر رذالتی را توجیه میکرد... تو بهانه‌ای بودی که هر تازه رسیده‌ای را بس بود و کافی... تو بهانه‌ای بودی که حق ‌می‌دادی به هر کس و ناکسی که راه درست را نشان من بدهد...

می‌دانی، قشنگترین بهانه‌ی زندگی‌ام

 اما حالا دیگر آن روزها گذشته، اینها را فقط می‌گویم که اگر روزی پرسیدی، بی آنکه بخواهم آسمان را به زمین بدوزم، خود بخوانی و بدانی که چه بود، چه شد ...که بدانی چه ساده و چه به سادگی از ما گذشتند... که بدانی هیچ کس از ما با ما نبود... که بدانی هرچه داشتیم  رو کردیم و به عشق باختیم روزگار را... و چه روزها و چه شبهائی که گذشتند...

اما حالا دیگر آن روزها گذشته، حالا ما مانده‌ایم... تو و من...آن روزها و آن شبها که گذشت...که آسان هم نگذشت ...حکایت ما و دل ما بود... دل ساده و مهربان تو که وام دار هیچ کجای این قصه نبود اما بهانه شد... بهانه شد که دل من بازیچه شود...

اما حالا دیگر آن روزها گذشته، حالا دیگر نمیخواهم رد هر آنچه که رفته را بگیرم ... حالا دیگر نمیخوام از آنچه که رفته است ، از روزگار، از آنچه که بر ما گذشت گلایه کنم... حالا دیگر جانی برایم نمانده که سایه‌های سوخته را رج بزنم... حالا دیگر خسته تر از آنم که از آنچه که گذشت نگذرم...

اما حالا دیگر جائی برای  گلایه نیست، از هیچ کس و ناکسی گله‌ای ندارم...از کسانی که از من و تو پُل زدند به سرابِ‌شان... که خواب تو را آشفتند و چشم به کیسه‌هایشان دوختند... که مرا در خواب رویا رگ زدند و خونسرد به تماشا نشستند... که به سادگیِ تمام گذاشتند و گذشتند... آدمها را گذاشته‌ام و گذشته‌ام... آدمها را با دلشان...خودشان...کسِشان...گذاشته‌ام و گذشته‌ام...

میدانی، قشنگترین بهانه‌ی زندگی‌ام

دیگراز هیچ کسی گلایه‌ای ندارم، چشم امیدی بر هیچ کس ندوخته‌ام...از هیچ شاخه‌ای دست آویزی نساخته‌ام...تنها میخواهم از آنچه که می‌آید بگویم، از آنچه که باید باشم... باشی...

که بدانی تو بدهکار و وام دار هیچ کس و ناکسی نیستی... که حالا تو و من اینجا، روبروی این همه روزهای نیامده، کنار هم هستیم... که بدانی خنده‌ات را با هیچ چیز این دنیای دروغ تاخت نمی‌زنم ...که بدانی اینجا، درپس آنهمه روزهای سختی که گذشت در  لحظه لحظه‌ی آن چه در پیش داریم بی دریغ و یک دله در کنارت هستم... که میخواهم بمانی...که بمانم...که بدانی دوستت دارم

میدانی، قشنگترین بهانه‌ی زندگی‌ام

 تو بی دریغ عشق می‌ورزی و هیچ چشم داشتی هم نداری، هر چه بر دل هست همان را به زبان می‌آوری، تو در گیر و دار رنگ و لعاب این زندگی نیستی، تو جدای از اینهمه رنگ و دورنگی، بی بهانه قشنگترین بهانه‌ی زندگی‌ام هستی... تنها بهانه‌ای که دیگر اجازه نخواهم داد بهانه‌ی کسی شوی، تو قشنگترین اشتباهم هستی..بابائی...

+ 9TEEN / 91/01/16 / 11:47 |


سیصد و شصت و پنج روز گذشت و به نام سال 90 ثبت شد اما روزهای جدیدی که سال 91 نام گرفته در واقع ادامه‌ی همان روزهای گذشته است و هیچ چیزی نیست که آنطرف خط باقی مانده باشد و اثراتش در سال جدید، در رفتار و عقاید و روزمرگی ها جاری نباشد، در این میان هر کسی بهتر از همه می‌داند که در این فصل از زندگی‌اش که با بهار و هزار آرزوی شکفته بر شاخه‌های نهال زندگی شروع کرد را در تابستان چطور بارور کرد و آیا در پائیز جوجه‌هایش انتظاراتش را بر آورده کردند یا رو سیاهی به زغال زمستانش ماند!!

البته همانطور که گفتم هر کسی بهتر از همه می‌داند که چه کاشته و چه باید برداشت میکرده حالا اگر این وسط شما چیز دیگری میشنوید که با دیده‌های‎‌تان مطابقت ندارد به روی خودتان نیاوردید چون قرار نیست که هر کسی هر آنچه بهتر از دیگران میداند به شما هم بگوید که بدانید! شما همانها را که میشنوید خواستید باور کنید نخواستید هم خیلی هنر دارید در باغچه‌ی خودتان را بیل بزنید، اما قبل از بیل زدن یک نگاهی به پشت سرتان بیاندازید ببینید بهار پارسال چطور بیل زدید که اینطور شد!؟ اگر خوب بیل زده بودید که خب همان راه و روش را ادامه بدهید و حتی من پیشنهاد میکنم سعی کنید کمی هم بهتر از قبل باشد اما اگر سال قبل تجربه نداشتید و همان بهار محصولتان را آفت زد و هرچه زور زدید که از آفت نجاتش بدهید، نشد و در نهایت مقدار متنابهی غم و غصه و محصول کرم زده نصیبتان شد که به هیچ دردی هم نمیخورد و مجبور شدید عطایش را به لقایش ببخشید و بگذارید همان کرمها حالش را ببرند، حالا دیگر وقت غصه خوردن و ناله و نفرین کردن آفت و کرمها نیست، چون آنها که شعور ندارند که بفهمند نباید به جان محصولات شما می‌افتادند، محصولات هم که کلن اراده‌ای از خود ندارند، همین که دهان کرمها را آب بی‌اندازند کفایت میکند، کرمها هم که میوه‌های رسیده و خوشمزه و خوش بر و رو را که میبینند عنان از کف میدهند و بی اختیار که البته این بی اختیاری هم از بی شعوریشان است به حریم خصوصی شما وارد میشوند! این را بگذارید به حساب همان کرم بودنشان و ناله و نفرین نکنید گناه دارند حیونکی ها..برای آنها هم دعای خوب و آرزوی خیر بکنید جای دوری نمی‌رود...

بی خیال کرمها بشوید دیگر  این  خطبه را در همین‌جا جمع می‌کنیم غرض نوشته ای بود در باب تعویض سال و حفظ و پاسداری و به کار بردن آموخته‌ها...

پس بیائید از آنچه آموخته‌ایم استفاده کنیم و این بهار را طوری شروع کنیم که هم جوجه‌هایمان در پائیز به قدر انتظاراتمان باشد هم روسیاهی‌اش به زغال بماند نه به ما...



پشتِ شعر‌هایِ شما

مردی سنگین‌ترین قافیه‌هایِ زندگی‌ را بی‌ وزن می‌‌کند

ترانه‌هایِ شادمانهِ من اما

هرگز مشمولِ سایه‌هایِ سوخته نخواهد شد

هرگز

                                                                                 نیکی‌ فیروزکوهی

+ 9TEEN / 91/01/10 / 7:18 |

یک ضرب المثل روسی میگوید: بسوی خدا دعا می‌کنی، خوب ٬ولی پارو زدن بسوی ساحل را ادامه بده

این روزها انگار پارو زدن به سوی ساحل در این موجهای سهمگین و این دریای طوفانی که سخت سر ناسازگاری دارند آب در هاون کوبیدن است. 

این روزها انگار سعی میکنم به روی خودم نیاورم که تخته‌پاره‌ای که خودم را با آن روی آب شناور نگه داشته‌ام قایق نجات نیست.

این روزها انگار کورسوی امیدم به عبور یک کشتی دزدان دریایی هم از این حوالی دیگر رنگ باخته.

این روزها انگار باید خودم را به دست موجهای سرگردان بسپارم که اگر طعمه‌ی جانوران دریایی نشدم شاید پیکر نیمه‌جانم را به ساحل برسانند.

این روزها دیگر نه پارو دارم نه جان پارو زدن فقط به سوی خدا دعا می‌کنم...

+ 9TEEN / 90/11/03 / 12:50 |


گر باده خوری تو با خردمندان خور               یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور و رد مکن فاش مساز          اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور


نقطه‌ی ضعفتان را دست آدمها ندهید خودشان خوب بلدند حتی نقطه‌ی قوت‌تان را آنچنان وارونه جلوه بدهند که خودتان هم ‌نتوانید تصورش را بکنید! و ناگهان ببینید چیزی که فکر می‌کردید مزیت شما شمرده می‌شود شده پاشنه‌ی آشیل‌تان!

در اینگونه مواقع دیگر لازم نیست که خودتان را سرزنش کنید که چرا نقطه ضعف دادید و یا گرفتند! بلکه بهتر آن است که خونسردی خود را حفظ کرده و اصلا تعجب نکنید و به هیچ عنوان سعی در رفع اتهامات وارده نداشته باشید چرا که اگر قرار است چیزی دیده نشود هرگز دیده نخواهد شد/ و بلعکس البته!

یک روی دیگر قضیه هم هست البته، که آدمها قادر هستند کاری کنند که شما حالتان هم از خودتان به هم بخورد و بر (بلا نسبت شما) خری‌ت پایدار و مداوم خود و اصرار بر ادمه‌‌اش واقف شوید و به همین جهت البته حالتان از خودتان میتواند به هم بخورد / و نه ایشان!

مزیت زندگی همین چیزهاست دیگر که به شما یاد می‌دهد دفعات بعد و بعدتر نقطه ضعف که دست آدمها نمی‌دهید هیچ، که به نقطه‌ی قوت‌تان هم ننازید و در کل اصلا بهتر است که به چیزی فکر نکنید و ننازید کلن دنیا با همین چیزها قشنگ است / در واقع!


آرامش خود را حفظ کنید و کمربندهای خود را تا مقصد بسته نگه دارید/ زیاده عرضی نیست


که آخرش این درد با ما ماند و این سردرد        که اولش ما مرد بودیم و تهش نامرد

                                                                                                  محسن عاصی





+ 9TEEN / 90/10/25 / 3:22 |