میدانی،
قشنگترین بهانهی زندگیام
خیلی پیشترها
باید این را مینوشتم، این نوشته را به تو بدهکار بودم، باید تا یادم نرفته از
روزهائی که بر من و تو گذشت و سخت هم گذشت مینوشتم، تا بماند برای روزی که شاید
لازم باشد بدانی که چه شد و چرا...
میدانی،
قشنگترین بهانهی زندگیام
در آن روزها، آن
روزها که سخت گذشت... در آن روزها که تو بهانهی هر کس و ناکسی بودی که هر چه
مراد دلشان هست و نیست وهرچه بر مدار
خواستهاشان نچرخد را به پای تو بنویسند و مرا به هر ساز ناکوکشان بازی دهند...
در آن روزها، تو
بهانه بودی که زنجیر دست و پای من باشی... تو بهانه بودی که سر به زور خم کنم و تن
به ذلت دهم، که به ضرب و زور و بهانهی تو باشم...که بمانم...
در آن روزها، تو
بهانه بودی که من بازیچهی ناکسانی باشم
که هر کدام نیز خود کسمان بودند...که انگار دوستمان هم داشتند!، دارند!... اما...
مرا بی تو... تو را بی من میخواستند...
در آن روزها، تو
بهانهای بودی که غرور من هزار پاره شود، توبهانهای بودی که هر رذالتی را توجیه
میکرد... تو بهانهای بودی که هر تازه رسیدهای را بس بود و کافی... تو بهانهای
بودی که حق میدادی به هر کس و ناکسی که راه درست را نشان من بدهد...
میدانی،
قشنگترین بهانهی زندگیام
اما حالا دیگر آن روزها گذشته، اینها را فقط میگویم
که اگر روزی پرسیدی، بی آنکه بخواهم آسمان را به زمین بدوزم، خود بخوانی و بدانی
که چه بود، چه شد ...که بدانی چه ساده و چه به سادگی از ما گذشتند... که بدانی هیچ
کس از ما با ما نبود... که بدانی هرچه داشتیم
رو کردیم و به عشق باختیم روزگار را... و چه روزها و چه شبهائی که
گذشتند...
اما حالا دیگر آن
روزها گذشته، حالا ما ماندهایم... تو و من...آن روزها و آن شبها که گذشت...که
آسان هم نگذشت ...حکایت ما و دل ما بود... دل ساده و مهربان تو که وام دار هیچ
کجای این قصه نبود اما بهانه شد... بهانه شد که دل من بازیچه شود...
اما حالا دیگر آن
روزها گذشته، حالا دیگر نمیخواهم رد هر آنچه که رفته را بگیرم ... حالا دیگر
نمیخوام از آنچه که رفته است ، از روزگار، از آنچه که بر ما گذشت گلایه کنم...
حالا دیگر جانی برایم نمانده که سایههای سوخته را رج بزنم... حالا دیگر خسته تر
از آنم که از آنچه که گذشت نگذرم...
اما حالا دیگر
جائی برای گلایه نیست، از هیچ کس و ناکسی
گلهای ندارم...از کسانی که از من و تو پُل زدند به سرابِشان... که خواب تو را
آشفتند و چشم به کیسههایشان دوختند... که مرا در خواب رویا رگ زدند و خونسرد
به تماشا نشستند... که به سادگیِ تمام گذاشتند و گذشتند... آدمها را گذاشتهام و
گذشتهام... آدمها را با دلشان...خودشان...کسِشان...گذاشتهام و گذشتهام...
میدانی، قشنگترین
بهانهی زندگیام
دیگراز هیچ کسی
گلایهای ندارم، چشم امیدی بر هیچ کس ندوختهام...از هیچ شاخهای دست آویزی نساختهام...تنها
میخواهم از آنچه که میآید بگویم، از آنچه که باید باشم... باشی...
که بدانی تو
بدهکار و وام دار هیچ کس و ناکسی نیستی... که حالا تو و من اینجا، روبروی این همه
روزهای نیامده، کنار هم هستیم... که بدانی خندهات را با هیچ چیز این دنیای دروغ
تاخت نمیزنم ...که بدانی اینجا، درپس آنهمه روزهای سختی که گذشت در لحظه لحظهی آن چه در پیش داریم بی دریغ و یک
دله در کنارت هستم... که میخواهم بمانی...که بمانم...که بدانی دوستت دارم
میدانی، قشنگترین
بهانهی زندگیام
تو بی دریغ عشق میورزی و هیچ چشم داشتی هم
نداری، هر چه بر دل هست همان را به زبان میآوری، تو در گیر و دار رنگ و لعاب این
زندگی نیستی، تو جدای از اینهمه رنگ و دورنگی، بی بهانه قشنگترین بهانهی زندگیام
هستی... تنها بهانهای که دیگر اجازه نخواهم داد بهانهی کسی شوی، تو قشنگترین
اشتباهم هستی..بابائی...